خاطره1

به یاد استاد

خاطره1

ما یک خیریه ای در مشهد داریم که عده ای از سادات و فقرا تحت پوشش آن هستند ، یک شب دیدم که گوشی مبایلم زنگ می زند ، وقتی تلفن را برداشتم دیدم که خود حاج آقا مجتبی پشت خط هستند! تعجب کردم! چون گاهی که ایشان به من تلفن می زدند، آقا زاده شان شماره را می گرفتند و بعد ایشان صحبت می کردند؛ اما این دفعه خودشان بدون واسطه پشت خط بودند. تعجب کردم. اول احوالپرسی کردم و بعد گفتم: حاج آقا لطف کردید ، چطور یاد ما افتادید؟ ایشان فرمود: فلانی، من می خواهم تو یک کاری انجام دهی که

فقط من بدانم و تو و خدا ! من گفتم بنده در خدمتم . ایشان گفتند : یک پولی به من رسیده که سهم سادات است، یک میلیارد و شصت میلیون تومان! من می خواهم که شما برای سادات فقیر منزل تهیه کنید. چون خانه یک کار اساسی است. هر کجا که می بینید زمینه مساعد است.  اول هم از خیریه مشهدتان شروع کنید.  من پول را به حساب شما می ریزم و شما مشغول شوید؛ فقط کسی نفهمد! من عرض کردم حاج آقا من اینها را که خریداری کردم ، فتوکپی اسنادشان را خدمتتان می دهم، تا این را گفتم ایشان با لحنی خاص فرمودند: سندش باشد پیش خدا ! سند نمی خواهد.

این جمله خیلی روی من تاثیر گذاشت.

با آن مبلغ 12 خانه برای سادات بی سرپناه در مشهد خریداری شد و چند خانه هم برای چند بچه یتیم در قزوین و کاشان خریده شد. به بعضی افراد یتیم هم از باقیمانده آن پول کمک می شد تا منازل بخرند . وقتی با خبر شدند خیلی خوشحال شدند.

 

به نقل از حجت الاسلام هاشمی نژاد

 

شادی روحشان

الفاتحه مع الصلوات

/ 1 نظر / 9 بازدید
از غافله جا مانده

اوقات خوش آن بود که با دوست به سر شد